[RB@Blog_Title]

جوانی به حکیمی گفت: «وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده است. وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند. وقتی ازدواج کردیم، خیلی‌ها را از او زیباتر یافتم. چند سالی را که را با هم زندگی کردیم، دریافتم که همه زن‌ها از همسرم بهتراند.»
حکیم گفت: «آیا دوست داری بدانی از همه این‌ها تلخ‌تر و ناگوارتر چیست؟»
جوان گفت: «آری.»
حکیم گفت: «اگر با تمام زن‌های دنیا ازدواج کنی، احساس خواهی کرد که سگ‌های ولگرد محله شما از آن‌ها زیباترند.»
جوان با تعجب پرسید: «چرا چنین سخنی می‌گویی؟»
حکیم گفت: «چون مشکل در همسر تو نیست. مشکل اینجا است که وقتی انسان قلبی طمع‌کار و چشمانی هیز داشته باشد و از شرم خداوند خالی باشد، محال است که چشمانش را به جز خاک گور چیزی دیگر پر کند. آیا دوست داری دوباره همسرت زیباترین زن دنیا باشد؟»
جوان گفت: «آری.»
حکیم گفت: «مراقب چشمانت باش

ادامه مطلب

مردی برای خود خانه‌ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت.


در همسایگی او خانه‌ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می‌کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه‌اش و ریختن آشغال آزارش می‌داد.


یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است.
سطل را تمیز کرد، برق انداخت و آن را از میوه‌های تازه و رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد.


وقتی همسایه صدای در زدن او را شنید خوشحال شد و پیش خود فکر کرد این بار دیگر برای دعوا آمده است.


وقتی در را باز کرد مرد به او یک سطل پر از میوه‌های تازه و رسیده داد و گفت:
 هرکس آن چیزی را با دیگری قسمت می‌کند که از آن بیشتر دارد.

ادامه مطلب
  • نویسنده :
  • بازدید : [۶۳] مشاهده

یک پسر برای پیدا کردن کار از خانه به راه افتاده و به یکی از این فروشگاهای بزرگ که همه چیز می فروشند در ایالت کالیفرنیا رفت.

مدیر فروشگاه به او گفت: «یک روز فرصت داری تا به طور آزمایشی کار کرده و در پایان روز با توجه به نتیجه کار در مورد استخدام تو تصمیم می‌گیریم.»

در پایان اولین روز کاری، مدیر به سراغ پسر رفت و از او پرسید که چند مشتری داشته است؟ پسر پاسخ داد: «یک مشتری

مدیر با تعجب گفت: «تنها یک مشتری؟ بی‌تجربه‌ترین متقاضیان در اینجا حداقل 10 تا 20 فروش در روز دارند. حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است؟»

پسر گفت: «134،999/50 دلار.»

مدیر فریاد کشید: «134،999/50 دلار؟ مگه چی فروختی؟»

پسر گفت: «اول یک قلاب ماهیگیری کوچک فروختم، بعد یک قلاب ماهیگیری بزرگ، بعد یک چوب ماهیگیری گرافیت به همراه یک چرخ ماهیگیری 4 بلبرینگه. بعد پرسیدم کجا میرید ماهیگیری؟ گفت: خلیج پشتی، من هم گفتم پس به قایق هم احتیاج دارید و یک قایق توربوی دو موتوره به او فروختم. بعد پرسیدم ماشین‌تان چیست و آیا می‌تواند این قایق را بکشد؟ که گفت هوندا سیویک، من هم یک بلیزر دبلیو دی4 به او پیشنهاد دادم که او هم خرید.»

مدیر با تعجب پرسید: او آمده بود که یک قلاب ماهیگیری بخرد و تو به او قایق و بلیزر فروختی؟»

پسر به آرامی گفت: نه، او آمده بود یک بسته قرص سردرد بخرد که من گفتم بیا برای آخر هفته‌ات یک برنامه ماهیگیری ترتیب بدهیم، شاید سردردت بهتر شد!»

ادامه مطلب


مطلبی در خصوص امام علی (؏) در اینترنتدیدم که با خود گفتم در اختیار شما بازدیدکنندگان عزیز قرار دهم .


صاحب ثاقب مناقب با استناد از ام سلمه روایت کرده است : روزی نزد پیامبر صلی الله علیه و آله بودم ، یکباره سه نفر از اصحابش نزد ایشان آمدند و عرض کردند : ای رسول خدا صلی الله علیه و آله ! آیا اجازه می دهی وارد شویم ؟


پیامبر صلی الله علیه و آله به آن ها فرمود : وارد شوید.


آن ها نیز با اجازه ایشان وارد خانه شدند ، یکی از آن سه نفر گفت : ای محمد صلی الله علیه و آله ! تو می گویی که بهتر از ابراهیم علیه السلام هستی در حالی که ایشان خلیل خدا بودند ، پس چه چیزی تو را از او بهتر کرده است؟ نفر دوم گفت : شما می گویید بهتر از حضرت موسی علیه السلام هستید در حالی که ایشان کلیم خداوند جلّ جلاله بودند ، چه وقت خدا با شما حرف زد؟ سپس نفر سوم گفت : ای محمد صلی الله علیه و آله ! شما می گویید بهتر از حضرت عیسی علیه السلام هستید در حالی که حضرت عیسی مردگان را زنده می کرد ، پس شما چه وقت مردگان را زنده کردید؟


آنگاه پیامبر صلی الله علیه و آله در یک روایت طولانی جواب آن ها را دادند ، سپس به امام علی علیه السلام فرمودند : ای علی علیه السلام ! این پیراهنم را بپوش، بلند شو و آن ها را نزد قبر یوسف بن کعب ببر و به اذن خدای تبارک و تعالی او را برای آن ها زنده کن، همانا ایشان زنده کننده مردگان است.


امام علی علیه السلام به دستور ایشان با آن سه نفر نزد قبر یوسف بن کعب رفتند، پس نزدیک آن قبر شدند و خدا را با کلماتی خواندند و یکباره قبر ترک برداشت، سپس قبر را با پای مبارکشان زدند و فرمودند :


به اذن خدای تبارک و تعالی بلند شو،


یکباره پیرمردی از قبر بیرون آمد در حالی که خاک ها را از سر و رویش کنار می زد گفت : « یا ارحم الراحمین » [ای مهربان ترین مهربانان] ، سپس رو کرد به آن ها مانند کسی که آن ها را می شناخت و به آن ها گفت :


آیا کافر بشوم بعد از آن که ایمان آوردم؟! سپس گفت : من یوسف بن کعب هستم که سیصد سال پیش خدای تبارک و تعالی مرا نزد خویش خواند.

ادامه مطلب

خود باوری _ عارفانه صفری


🌱 کسی که شنا کردن بلد است میداند که آب او را پایین نمیکشد,

اما کسی که با شنا آشنا نیست,فکر میکند آب او را پایین میکشد و غرق میکند,

برای همین بیهوده دست و پا میزند و غرق میشود,

بهتر است بدانیم این افکار ماست که ما را غرق میکند,

و گر نه زندگی عمق زیادی ندارد...

ادامه مطلب

اسفند ماه - عارفانه صفری


ما آدمها توی اسفند بیشتر از هر وقت دیگری خسته‌ایم اما نمیدانم چرا به جای اینکه نفسی تازه کنیم، سرعت‌مان را بیشتر و بیشتر می‌کنیم تا هر طور شده مثل قهرمان دوی ماراتن، از خط پایان این ماه عجیب و غریب بگذریم!


اسفند را باید نشست

باید خستگی در کرد

باید چای نوشید...


یازده ماه تمام، دردها، رنج‌ها و حتی خوشی‌ها را به جان خریدن که الکی نیست، هست؟!


چطور می‌شود با ...

ادامه مطلب


دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما امدند،

زمانی که خلبان‌ها وارد هواپیما شدند

زمزمه‌های توام با ترس وخنده درمیان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند دوربین مخفی بوده است.


 اما...

ادامه مطلب

🏴

      سرمایه محبت زهراست ،دین من

      من دین خود را به دو دنیا نمی دهم


ایام شهادت مادر دوعالم خانم حضرت زهرا ۜ بر شما تسلیت باد.


فاطمیه 1 _عارفانه صفری


حجاب؛

🏴 همان چادری بود که

 پشت درخانه سوخت

 ولی از سر فاطمه ۜ نیفتاد 🏴



🏴 حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود

خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود

ای که ره بستی میان کوچه ها بر فاطمه

گردنت را می شکست آنجا اگر عباس (؏) بود🏴



🏴 "مادر" اگر کاری کند 

اهل خانه هم یاد میگیرند 

مثلا اگر "شهید" شود...



🏴 ایام فاطمیه و شهادت حضرت فاطمه ۜ  تسلیت باد 🏴

ادامه مطلب

حکمت باران / عارفانه صفری



مردی دو دختر داشت یکی را به یک کشاورز ودیگری را به یک کوزه گر شوهر داد. چندی بعد همسرش به او گفت : ای مرد سری به دخترانت بزن واحوال آنها را جویا بشو.

مرد نیز اول به خانه کشاوز رفت وجویای احوال شد، دخترک گفت که زمین را شخم کرده وبذر پاشیده ایم اگر باران ببارد خیلی خوبست اما اگر نبارد بدبختیم.

مرد به خانه کوزه گر رفت ، دخترک گفت کوزها را ساخته ایم ودر آفتاب چیده ایم اگر باران ببارد بدبختیم و اگر نبارد خوبست.

مرد به خانه خود برگشت همسرش از اوضاع پرسید مرد گفت: 

چه باران بیاید وچه باران نیاید ما بدبختیم


حالا حکایت امروز ماست

ادامه مطلب
  • نویسنده :
  • بازدید : [۱۸۳] مشاهده

پیر مرد گل فروش ^ عارفانه صفری


🔸عاشقــانہ بـہ سبڪــ شہــدا🔸


یـہ روز داشتیم با ماشیـن تـو خیابون مےرفتیـم

سر یـہ چراغ قرمز ...🚦

پیرمـرد گل فروشـے با یـہ ڪالسڪه ایستاده بود ...

منوچـہر داشت از برنامـہ ها

و ڪارایـے ڪـہ داشتیم مےگفت ...

ولـے مـن ...

ادامه مطلب

خدا



این متن واقعا ارزش خوندن داره



 توی یک جمع بی حوصله نشسته بودم 

طبق عادت همیشگی مجله را ورق زدم تا به جدول رسیدم 

خواندم سه عمودی


یکی گفت...

ادامه مطلب

دوست عصبی ولی خوب / عارفانه صفری


قدر آدمایی که زود عصبی میشن رو بدونید.


اینا همون لحظه داد میزنن

قلبشون درد میگیره

دستاشون میلرزه


ولی

واسه زمین زدنتون هیچ نقشه ای نمیکشن


اونا تمام نقشه شون همون عصبانیتشون بوده،


تمام آدمایی که زود عصبانی میشن آدمایی هستن که

رقیق ترین و صاف ترینند...❤️

ادامه مطلب

امتحان ظالمانه _ عارفانه دات آی آر


..ﺭﻭﺯ ﭼﻬﺎﺭﺷﻨﺒﻪ ﺩﮐﺘﺮ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻧﺶ ﮔﻔﺖ :


ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ ﺑﺼﻮﺭﺕ ﺷﻔﺎﻫﯽ!


ﻫﻤﺎﻥ لحظه ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ :

 ﺍﺻﻼ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ ﻭ ﺍﻭﻥ ﻫﻢ ﮐﺘﺒﯽ! ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ :

همینی ﮐﻪ ﻫﺴﺖ!


ﻫﺮ ﮐﺲ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺩ ﺑﯿﺎﺩ ﺟﻠﻮ ﺩﺭ ﮐﻼﺱ ﺑﺎﯾﺴﺘﻪ!


ﺍﺯ 50 ﻧﻔﺮ فقط 3 ﻧﻔﺮ ﺭﻓﺘﻦ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﻭ ﺩﮐﺘﺮ ﺍﺯ ﺑﻘﯿﻪ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﮔﺮﻓﺖ!!! ﺑﻌﺪﺵ ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺭﻭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:

ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺷﻤﺎ 10 ﻧﻤﺮﻩ ﮐﻢ ﻣﯿﮑﻨﻢ! ﻫﻤﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ولی ﺩﮐﺘﺮ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻧﻤﺮﻩ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺍﯾﻦ 3 ﻧﻔﺮ ﻫﻢ 20 ﺭﺩ ﻣﯿﮑﻨﻢ! ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﻫﺎ ﺑﺎ ﺷﺪﺕ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ... ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ : ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺷﻤﺎ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭ ﻇﻠﻢ ﺭﻓﺘﯿﺪ ... "ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﺭﺱ ﻇﻠﻢ ﺳﺘﯿﺰﯼ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ "... ﺩﺭﻭﺩ ﺑﺮ ﺭﻭﺍﻧﺶ


یاد بگیریم هیچ وقت زیر بار حرف زور نرویم .

ادامه مطلب

الله - عارفانه صفری


عجب متن قشنگی


گفتم خدایا چگونه آغاز کنم؟؟؟

گفت به نام من

گفتم خدایا چگونه آرام گیرم؟؟؟

گفت به یاد من

گفتم خدایا خیلی تنهایم؟؟؟

گفت تنها تر از من؟

گفتم خدایا هیچ کسی کنارم نمانده؟؟؟

گفت به جز من

گفتم خدایا از بعضی ها دلگیرم

گفت حتی از من؟

گفتم خدایا قلبم خالیست

گفت پرکن از عشق من

گفتم دست نیاز دارم

گفت بگیر دست من

گفتم با این همه مشکل چه کنم؟؟؟

گفت توکل کن به من

گفتم احساس میکنم خیلی ازت دورم

گفت نه،نزدیکترین به تو، من

گفتم برای ارزوهایم چه کنم؟؟؟

گفت تلاش و به امید من


گفتم خدایا چرا اینقدر میگویی من؟؟؟

گفت چون من از تو هستم و تو از من....

ادامه مطلب

آگاهی از سه چیز


زمین بهشت میشود اگرمردم آگاه شوند که


هیچ چیز زشت نیست مگر داوری کردن دیگران

هیچ چیز گناه نیست مگر چپاول دارایی مردم و مردم آزاری


هیچ کس اسطوره نیست مگر در مهربانی و آدمیت

ادامه مطلب